هر بامداد

به این بیاندیشیم
که انسان موجودی کوچک است در زمین،
زمین کره ی کوچکی است در منظومه ی شمسی،
منظومه ی شمسی یکی از کوچکترین های کهکشان راه شیری است
و کهکشان راه شیری یکی از کوچکترین کهکشانها ...
و بودن 200 میلیارد کهکشان پر ستاره،
چه عظمتی را جلوه گر میسازد!
و تاریکی مشکلات ما در این دنیای خاکی چه جایی خواهد داشت؟

*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*-.-*



هر بامداد ...
آهويي از خواب بر مي خيزد
ميداند از تند ترين شير بايد تند تر بدود
وگرنه كشته خواهد شد


هر بامداد شيري از خواب بر ميخيزد
ميداند از تند ترين آهو بايد تند تر بدود
وگرنه از گرسنگي ميميرد


فرقي ندارد آهو باشي يا شير


هر بامداد كه
آفتاب بر مي آيد
آماده ء دويدن باش

هی فلانی . زندگی شاید همین باشد

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


عشق

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی رااز گروهی کودک

خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو

متفکرانه تر از تصورات بود!!!



سوال این بود." معنی عشق چیست؟ "

-مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. ربکا - 8 ساله



-عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

-عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

-عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله



-عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

-عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله



-عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

-موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله



-مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

-عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

-عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله

-عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله



-می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

-وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله



-دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیاد. مارک - 6 ساله

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

عشق اینه

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥


I Say Hello You Say GoodBye

سلام، خیلی وقت پیش نبود، همین دو یا سه سال پیش بود،یه پسری بود یه پسر غیر معمولی، اون پسر خیلی باهوش و کنجکاو بود ولی اصلا بلد نبود کسی رو گول بزنه، خلاصه بگم اون پسر حیله پیله تو کارش نبود و خیلی صاف ساده بود. اون خیلی دلش میخواست واسه ی خودش یه همدم پیدا کنه ولی بیشتر از روی کنجکاویش بود که ببینه این عشقی که اینهمه تو فیلما و کتابا ازش تعریف میکنن چه شکلیه. یه روز که از خواب بیدار شد، بار و بندیلشو جمع کرد و رفت به جستجوی تیکه ی گمشده ی خودش، هنوز چند قدمی از خونش دور نشده بود یه پسری رو دید که داره گریه میکنه، نشست و دستشو گذاشت رو شونه ی پسرک گریون و ازش پرسید که چرا گریه میکنی؟ گفت: خیلی دوسش داشتم، حتی یه بارم به کسی غیر از اون فکر نکردم، من بهترین روزامو به پاش رختم ولی اون... پسرک سریع بولوتوس موبایلشو روشن کرد و ۲-۳ تا اس ام اس واسه ی پسر گریون فرستاد که یکم حالش بهتر بشه، پسر گریون تشکر کرد و به هم شماره دادن و از هم خدا حافظی کردن و هر کدوم راه خودشونو رفتن... پسر داستان ما از شیدن این حرفها خیلی ناراحت شد ولی پیش خودش گفت حتما این پسره هم یه کاری کرده که اون ترکش کرده چون و کتابا و فیلما هیچ وقت اینجوری نمیشه... داشت راه میرفت و توی همین فکرا بود که یکدفه میبینه یه چیز آتیشی داره از تو آسمون با سرت زیاد به طرفش میاد، دو تا پا داشت دوتای دیگم قرض کرد و دوید به سمت یه ماشین که پشتش پناه بگیره، اون شیع آتیشی درست خورد وسط سقف ماشینی که پسرک بقلش پناه گرفته بود! بوب! بنگ! بومـــــــــــــب! بعد دو سه دیقه که آتیش و سرو صدا تموم شد پسر داستان ما از اونجایی که کنجکاو بود رفت تا ببینه تو ماشین چی از فضا افتاده! رفت بالای ماشین وایساد و دید که سقف ماشین سولاخ شده، یکم رفت جولوتر و دید یه تیکه آهن بزرگی تو ماشین افتاده و روش پر خاکستره، تا خواست خاکسترا رو پا کنه از اون آهمن پاره ی فضایی صداهای عجیب غریبی در اومده و یه نور خیلی زیادی ازش زد بیرون! پسرک جلوی چشاشو گرفت که نور و چشاش نزده بعد دو سه دیقه که گرد و خاکا خوابید از بین اون نور یه دختر خانومی با مانتو و روسری اومد بیرون! پسرک دیگه داشت شاخ در میاورد ولی چون فیلمای فضایی زیاد دیده بود زیاد تعجب نکرد! رفت جلو و به دخترک سلام کرد و دخترک جواب سلامشو داد، پسرک از دخترک پرسید ببینم تو که از فضا اودی چرا مثل بقیه ی آدم فضاییایی که تازه وارد زمین میشن لخت نیستی!؟ دخترک یکدفعه سرخ شد و یکی محکم زد تو گوش پسره  و گفت بیشــــــــــــــوره بی ادب! این چه وعض حرف زدن با یه خانوم محترمه! پسرک هم قاطی کرد و تا اومد یه مشت بزنه به دخترک یکدفه یه چیزی مثل برق گرفتشو شست متر پرتش کرد عقب! پسرک همون جا یه ماشین سوار شد  با سرعت ۲۲۰ تا به سمت دخترک رفت و با همون سرعت زد بهش! بوب! بنگ! بومب! دنگ! دونگ! ماشین درب و داغون شد و پسرک به زور خودشو از تو ماشین کشید بیرون و دید دخترک داره شلوازشو میتکونه و میگه!!!: خیلی بدی! نیگاکن! ببین چی به روز مانتوم آوردی! تازه از پلاسکو خریده بودمش! پسرک زد زیر خنده و گفت حقته این به اونی که منو زدی در! دخترکم قبول کرد و گفت با اینکه خیلی شیتونی ولی ازت خوشم اومد حالا asl بده! پسرک گفت m 17 teh دخترک هم گفت f 21 مریخ، پسرک گفت میشه با هم دوست بشیم!؟ دخترک گفت آخه من هم ازت بزرگترم هم باهم اختلاف طبقاتی داریم!! من مریخیم ولی تو یه زمینیی! پسرک هم قبول نکرد و از روش های مختلف شروع به زدن مخ دخترک کرد و بعد از چند دقیقه موفق شد و اونا باهم دوست شدن...چند روز که گذشت پسرک دید که داره به دخترک عادت میکنه... ، پیش خودش گفت که اگه من به اون عادت کنم خیلی چیزامو از دست میدم که مهمترینش قدرت تفکر و هوش و حواسمه... و عشق بر عقلش قلبه کرد و تصمیم گرفت که همه ی چیزارو در قبال دوستی با دخترک از دست بده... گذشت و گذشت... روزا و شبا... هفته ها و ماه ها... اونا باهم بودن همیشه و همه جا... شبا دخترک ستاره هارو به اون نشون میداد و میگفت خونه ی من تو یکی از این ستاره هاست و روز ها هم پسرک ، دخترک رو به میدون آزادی و میدون خراسون و خیابون ولیعصر میبرد و آدمای زمینو بهش نشون میداد... پسرک دیگه به دخترک عادت کرده بود و دیگه نمیتونست دوریشو حتی واسه یه لحظه تحمل کنه... که یه روز دخترک ازش میپرسه : اگه من ازت جدا بشم ناراحت میشی؟! پسرک به دخترک نیگاه میکنه و میگه منظورت چیه!!؟ آخه چرا!؟ دخترک میگه خوب دیگه... ! پسرک گفت خوب دیگه یعنی چی!؟ بگو ببینم جریان چیه!؟ دخترک گفت راستش برام خاستگار اومده و فردا قراره یه سفینه بیاد دنبالم و برم تو مریخ که به مراسم عقدم برسم... پسرک گفت مگه تو نبودی که میگفتی دوسم داری!؟ دخترک گفت خوب... آره ، پسرک گفت میگه تو نبودی که تو چمنای میدون آزادی بهم گفتی که هیچ وقت ترکم نمیکنی! دخترک گفت آره ولی... پسرک گفت پس چی شد...؟؟؟ دخترک چیزی نگفت و پسرک شروع به گریه کردن کرد و دخترک اونو ترک کرد و رفت... پسرک روزا و شبا گوشه ی خیابون به خاطراتش فکر میکرد و گریه میکرد تا یه روز او پسرکی و که چند سال پیش جای اون نشسته بود و گریه میکرد با ماشین ماکزیما از بقلش رد شد و اونو دید! حالا دیگه پسرک داستان ما پسرک گریان شده بود و اون پسرک گریان به پسرک پولدار تبدیل شده بود. پسرک پولدار به پسرک گفت چی شده چرا گریه میکنی!؟ پسرک آهی کشید و تمام داستان رو بهش گفت... پسرک پولدار با ناراحتی گفت درکت میکنم چون منم حال تورو داشتم ولی برام تجربه ی خوبی شد که بفهمم اون عشق و دوست داشتنی که ما تو کتابا و فیلما میبینیم با این دنیا زمین تا آسمون فرق میکنه... و من از زمانی که اینو فهمیدم زندگیم خیلی بهتر شده... به تو هم پیشنهاد میکنم همین کار رو بکنی و گذشترو فراموش کنی... پسرک قبول کرد و باهم سوار ماشین شدن و رفتن... پسرک داستان ما تو یکی از کارخونه های پسرک پولدار شروع به کارگری کرد و دوباره همه چیز رو از صفر شورع کرد، اون خیلی چیزاشو از دست داده بود ولی در عوض یه درس بزرگی تو زندگیش گرفت که این درسو هیچ استادی بهتر از تجربه نمینتونست بهش یاد بده...

 

~ !M3HD ~

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥


بهشت

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . باران گرفت . مادرم گفت : چه باراني مي آيد . پدرم گفت : بهار است .


و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است .

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . لباسهاي ما خاکي بود . او خاک روي لباسهايمان را به اشارتي تکانيد .

لباسهاي ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسهايمان ديديم .

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود . پيامبر ، کنارشان زد .

خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را توي دستهايمان گذاشت .

پيامبري از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشت هاي درخت

کوچک باغچه روييدند و هزار آوازي را که در گلويشان جا مانده بود ، به ما بخشيدند

و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم .

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد .

پيامبر کليدي برايمان آورد . اما نام او را که برديم ، قفل ها بي رخصت کليد باز شدند .

من به خدا گفتم : امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد . امروز انگار اينجا بهشت است .

خدا گفت : کاش مي دانستي هر روز پيامبري از کنار خانه تان مي گذرد و

کاش مي دانستي بهشت همان قلب توست .


عرفان نظر آهاري

GOD

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥


دورترين ماندگار

اصلا کسی نیاد

نه نمیخوام کسی وبلاگمو ببینه

میدونم این مطلب رو هم فقط مهدی میخونه و شایدم گلم

اصلا آقا جون من واسه دل خودم مینویسم

مهدی جان نمیخوام کسی بیاد اینجا وبلاگمون رو ببینه

من واسه دل خودم مینویسم که توش یه گله

یه عکسم برای گلم میزارم

دوسشم دارم

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥


چیزهای بدتر هم هست!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،

پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 


~ !M3HD ~

  
نویسنده : علی مقدم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥